هر چقدر از عمر زندگی مشترک من بیشتر میگذره زندگی کنار خانواده امیر برام سخت تر میشه. واقعا تحملشان برام سخته. حتی خود امیر هم زیاد حوصله اش نمیگیره باهاشون سر و کله بزنه. خودشون هم دقیقا نمیدونن از ما چی میخوان. میریم خونشون حوصله ما رو ندارن و محل نمیزارن . نمیریم ناراحت میشن و وقتی توی پارکینگ میبینمشون به زور جواب سلام میدن و محل نمیزارن . کلا محل نمیزارن. به قول خودشون رو نمیدن.
همه اینا واسه من یه درسه ... همیشه پیش خودم میگم اگر یه روزی خدا بهم پسر بده به خاطر آسایش و آرامش پسرم توی زندگیش زنش رو با روی خوش بپذیرم . حتی اگر باب میل من نباشه. حتی اگر دوستم نداشته باشه. خیلی روز ها توی زندگی مشترک من و امیر بی حوصلگی هام و یا پرخاش ها فقط به خاطر رفتار های بد خانواده امیر باهام بوده. که به زبون ساده عقده هام از اونا رو توی دلم نگه میدارم و روی سر امیر خالی میکنم. خیلی روز هام فقط گریه میکنم. خیلی روز ها نفرین میکنم که بعدش خیلی پشیمون میشم و براشون دعای خیر میکنم. خیلی از رفتار هاشون دلگیرم. کاش هیچ وقت قبول نمیکردم تو یه ساختمون با خانواده امیر زندگی کنم . کاش هیچ وقت با امیر آشنا نمیشدم. اون خودش از صب تا شب سر کاره و من از صب تا شب خونه ام. اون هیچوقت نمیتونه منو درک کنه. خانواده امیر جلوی من وقتی تنهام یه طور رفتار میکنن وقتی امیر هست یه طور رفتار میکنن. توی کل عمرم تا حالا دو رو تر از این خانواده ندیدم.
دیروز فکر میکردم نکنه ' کمال همنشین در من اثر کنه ' و یه روزی به خودم بیام و ببینم شدم مثل اینا... منع نمیکنم اما از رفتار و اخلاقشان متنفرم...
برچسب:
نویسنده: سجاد رحمانی