این از حضور امیر و وجودش توی زندگی مشترک من . من همیشه تنهام . همش توی رویا های خودم تنها توی این خونه لعنتی . بدتر اینکه این همه تنهایی در کنار خانواده امیر میگذره چون من و امیر با خانوادشون توی یه ساختمون هستیم . خانواده امیر از من خوشش ون نمی و اصلا دوست ندارن منو ببینن و البته منم همینطور . مامان امیر یه زن کودن هست که تحملش خیلی سخته و حالم ازش بهم میخوره . یه خانواده پر جمعیت و پر رفت و آمد که همیشه سر و صداشون کل ساختمونو برداشته و واسه ی منی که همیشه تنهام تحمل این همه سر و صدا واقعا سخته. احساس میکنم یه جایی اضافه هستم نباید زیاد بهشون نزدیک بشم .
البته این احساس من بخاطر رفتار ها و بی احترامی هایی که دیدم.... فقط چشمم به عدالت خداست که ببینم کجا و کی جواب پس میدن ... امیدوارم باشم و ببینم و اگر توی این زندگی نبودم حداقل خبر بدبختی و مریضی و مشکلاتشان بهم برسه.....
حالا فکر کنین با این همه تنهایی امیر میخواد تعطیلی این هفته جمعه رو که میشه آ لین تعطیلی بعد از 15 روز با دوستاشون بره پیک نیک. مغزم از این حرفش سوت میکشه!!!! حتی یه جمعه که روز تعطیله رو دوست نداره واسه من وقت بزاره ... ترجیح میده با دوستاشون باشه . آیآ واقعا این آدم منو دوست داره؟؟؟؟؟ من دقیقا اولویت چندم زندگیم ؟؟؟؟ من دقیقا کجای زندگیم ؟؟؟؟؟؟
حالا با این اوصاف ، با این همه تنهایی ، با این همه بی کسی، با این دل گرفته ی من ، من به دلم حق میدم که بره توی رویا و دلبسته تو بشه . به دلم حق میدم خودشو همش تو رویا کنار تو فرض کنه و رویاش کنار تو بودن باشه . به دل بیچاره ام حق میدم خواب تو رو ببینه . از بس کمبود داره . کمبود محبت ... کمبود توجه... کمبود عشق... کمبود احساس ...
آره حداقل توی رویا خودمو کنار تو فرض میکنم . اگر توی واقعیت کنار تو بودن جرم و گناهه توی رویام هر کاری دلم بخواد میکنم.
از امیر با تموم سلول سلول وجودم متنفرم...
برچسب:
نویسنده: سجاد رحمانی