خرید بک لینک
اوایل آشناییم با امیر عاشقش بود... واقعا عاشقش بودم... چند سال اول ولی از سال 90 به بعد یه احساس نفرت هم کنار این عشق خودشو نشون داد.... خیلی روز ها از سال 90 به بعد واقعا از ته دلم عاشق امیر بودم... اما یه روز هایی هم سرشار از تنفر بودم... اما الان دیگه نه عشقی در کاره نه نفرتی . الان فقط بی تفاوت شدم نصبت به امیر... بود و نبودش زیاد فرقی نمیکنه... البته ناگفته نمانده که دیگه زیاد نیستش ... من بیشتر اوقات تنهام... الان دیگه فقط نصبت بهش بی تفاوت شدم

لابه لای حرفام توی شوخی هام بهش گفتم که هیچ وقت حاضر نیستم برات بچه ی بیارم... هیچ وقت دوست ندارم از تو بچه دار بشم.... اونم طبق معمول حرفای منو هیچی حساب نکرد و منو جدی نگرفت... امیر واقعا نیاز به ازدواج نداشت نیاز به یه مادر خوب و مهربون و دلسوز داشت بیشتر... واقعا متاسفم برای مادر امیر که هیچ وقت در حق مادر نکرد و بهش محبتی نکرده... امیر خیلی وقتها واقعا دوست داره من نقش یه مادر مهربون براش بازی کنم و مثل یه مادر کنارش باشم و بهش محبت کنم... و این موضوع خیلی وحشتناکه ، خیلی منو ناراحت میکنه...

واقعا نمیدونم چیکار کنم؟؟؟؟

--------------------------------------------------------------------

حتما یه روز سر فرصت به نظراتتون پاسخ میدم..... حتما

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 5:22

صفحه بندی