خرید بک لینک
این روز ها افکار خیلی درهمی دارم... خیلی قاطی پاتی... آدم های که شاید خیلی ساله ندیدمشون ، خوابشو نو میبینم.... تو حالت های عجیب و غریب... نمیتونم تمرکز کنم ... دچار فراموشی لحظه ی شدم ..... یه سوال رو باید چند بار بپرسم تا حداقل یکبار جواب رو یادم بمونه...

دیشب با امیر بحثمون شد ... دلم خیلی شکست... موضوع بحث رفتار های زشت خواهرش بود. خواهر امیر یه مریض روانی تمام عیار... هر بار که منو میبینه حتما یه حرفی میزنه یا یه کاری میکنه که زهرش رو بمن بریزه... انگار من خارم تو چشماش... منو میبینه حالش بد میشه... نمیتونه خودش کنترل کنه... حتما باید یه حرفی بزنه یه رفتاری بکنه که شخصیت منو خرد کنه... من واقعا توان دهن به دهن کردن باهاش رو ندارم... بلد نیستم ... تو ذاتم نیست... فقط وقتی باهام این کار ها رو میکنه آه میکشم و گریه میکنم ... هیچ کاری از دستم بر نمیاد جز سکوت...

نمیدونم خالی کردن عقده های چندین و چند ساله روی سر دیگران چه فایده ی داره... از عقده هاش کم میشه ؟ دقیقا چه اتفاقی میافته ؟ که چی بشه ؟ شاید از شدت عقده از منتقل کردن اونا به دیگران لذت میبرن!!!!

برچسب: افکار,پریشان, نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:56

صفحه بندی