نمیدونه کجا اومده و واسه چی اومده .... نیاز هم نداره بدونه ... ............. میخواستم بگم کاش من جای نی نی بودم ولی پشیمون شدم اصلا دوست ندارم دوباره این زندگی رو تجربه کنم.... اونم از نوزادی... شاید بخاطر خاطرات تلخ کودکی هام هست که هیچ وقت دوست نداشتم بچه دار بشم.... هیچوقت خیلی بچه ها رو دوست نداشتم.... هیچ وقت با دیدن یه بچه دلم ضعف نرفته... نمیدونم فقط پدر و مادر من در مورد بچه هاشون کوتاهی کردن یا همه پدر و مادر ها اینطوری هستن... یا همه بچه ها از شرایط گذشتشون ناراضی هستن... نمیدونم.... من از بچی حسرت یه دوچرخه به دلم مونده بود ... البته الانم حسرت دوچرخه داشتن رو دارم... هیچوقت برام دوچرخه نخریدن.... هیچ وقت تجربه دوچرخه سواری تو بچگی هام نداشتم ... هنوز هم وقتی بچه ها و یا بزرگ تر ها رو میبینم که سوار دوچرخه حسرت تو تمام وجودم جمع میشه.... نمیخوام از پدر و مادر گله کنم . من نمیدونم اونا اون موقع چه شرایطی داشتن و چی توی ذهنشون میگذشته ولی نمیتونم درکشون هم بکنم.... بخاطر همین افکار ترجیح میدم فعلا بچه دار نشم ... وقتی بچه دار بشم که حداقل بتونم خواسته های کوچیک و پیش و پا افتاده بچه ام رو بر آورده کنم ....