خرید بک لینک
این روز ها زیاد سرحال نیستم... احساس های خوبی ندارم... خیلی تنهام... خیلی خیلی...

هیچ خبر خاصی نیست... از امیر هم هیچی ندارم بگم... چند روز پیش بهش گفتم میشه زودتر بیایی با هم بریم بیرون یه دوری بزنیم؟ گفت باشه رفت سر کار ... عصری بهم زنگ زد که شب زودتر میام برایی شام دوستام دعوت کردم... شام درست کن و چی بزار و چی آماده کن و منم زود میاد....

منم دیگه هیچی نگفتم ... توی دلم پر حرف بود ولی هیچی نگفتم... نگفتم که مگه قرار نبود زود بیایی با هم بریم یه دور بزنیم ؟ نگفتم چطور واسه دوستات میتونی 8 شب بیایی خونه... واسه با من بودن نمیتونی زودتر بیایی... هیچ نگفتم... این همه گفتم چی شد... این همه گریه این همه ناراحتی... این همه بحث... هیچ فایده ی نداشت.... کلا امیر انگار هیچی تو مغزش نمیره ...

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 20:10

صفحه بندی