خرید بک لینک
دیروز خانواده امیر تماس گرفتن و گفتن میخواییم بیاییم دیدنت برای فوت دایی... امیر نبود...

عموی امیر اومد به همراه همسرش برای تسلیت ... امیر نبود...

با خانواده امیر رفتیم خونه بابام برای تسلیت گفتن به مامانم امیر نیومد....

من و خانواده امیر خونه بابام بودیم... امیر زنگ زد گفت دارم با دوستام میرم شمال... شنبه برمیگردم... و رفت...

من الان تنهام خونه... واقعا دیگه حسی به امیر ندارم.... برام مهم نیست کجا رفته و با کی رفته چیکار میکنه... امیر هر روز هفته از صب تا 10.30 یا 11 شب سره کاره... فقط برای خواب میاد خونه... حالا هم یه روز تعطیل رو با دوستاش رفته شمال...

من همیشه تنهام.... مهمون میاد خونمون تنهام... میرم مهمونی تنهام... میرم خرید تنهام... غذا میخورم تنهام... زندگی میکنم تنهام.... همش تنهام....

همیشه به خودش هم میگم.... میگم فقط خواستی زن بگیری از بقیه عقب نباشی... وگرنه اصلا نیازی به حضور من توی زندگیت نداری....

دیروز از صب که بیدار شد از خواب تا 11 صب خونه بود... همش راه میرفت تو خونه و شعر میخوند و میخندید و شاد بود و میرقصید .... منم چند بار بهش گفتم چی شده اینقدر خوشحالی ، شادی .... خبریه... هیچی نگفت...

تا شب ساعت 10.30 زنگ زده من دارم میرم شمال... حتما از صب برنامه شو ریخته بودن... هر غلطی که میخواد بکنه بکنه به درک....

با هر کی رفته بره به درک

یک در صد هم برام مهم نیست چه گ ه ی داره میخوره

حتی دیگه ازش متنفرم نیستم...

برام دیگه مهم نیست...

یه چیز جالب بگم: من و امیر فروردین 93 عقد کردیم... تا الان که آذر 96 میشه تقریبا سه سال و چند ماه...

من و امیر هنوز یه سفر دو نفره نرفتیم... حتی یه شمال حتی یه قم... حتی یه جمکران... حتی یه شاه البدالعظیم.... هیج جا...

امیر فقط با من ازدواج کرده که ازدواج هم کرده باشه و مثلا زن هم گرفته باشه.... وگرنه من حضور خاصی تو زندگیش ندارم... با من کار خاصی نداره....

خیلی خسته ام از زندگی با امیر....

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 20:10

صفحه بندی