این روزا همش برام غم داشت.... داییم فوت کرد خیلی مریض احوال بود و 4 سال درگیر مریضی سرطان... زلزله اومد تو کرمانشاه و دیدین عکس و فیلم های وحشتناک .... دل من باز هم گرفت.... دلم یه دل سیر گریه میخواد.... امروز پشت فرمون بودم توی خیابان شریعتی و ترافیک همیشگی اونجا... یه مادر و پدر حدود 37 یا 38 ساله شاید هم کمتر چون خوب چهره هاشون رو ندیدم ، کنار خیابونی که من توی ترافیکش بودم در حال حرکت بودن از عرض خیابون رد شدن و رفتن توی پیاده رو...... یه بچه شاید 8 یا 9 ساله شاید کمتر یا بیشتر... توی بغل پدر خانواده بود انگار که یه جسد رو با خودش حمل میکرد ... بچه رو ماسک زده بودن و موهای سرش نصفه نیمه ریخته بود... پدر هم ماسک زده بود... ظاهر بچه عین روز های آخر مرتضی پاشایی شده بود و دقیقا مثل روز های آخر داییم..... اونجا بود که دیگه بغضم ترکید.... خیلی ناراحت کننده بود اون صحنه برام.... دلگیری شدید تو دلم دارم از این همه سختی پشت هم ... آدم های مریض ، مرگ عزیزان، زلزله، مادرم که امروز حتی یه کلمه هم حرف نزد و خیلی ناراحت بود.. .. ....
خودم هم که دیگه مغزم توان هیچ چی رو نداره .... دلگیرم.... دلگیره دلگیر......
برچسب:
نویسنده: سجاد رحمانی
تاريخ: جمعه
15 دی
1396 ساعت: 20:10