خرید بک لینک
باز منم و این پنجشنبه و تنهایی... همش تنهام... لعنت به این همه تنهایی... لعنت به این زندگی... لعنت به من.... لعنت به این انتخاب من... کاش اونقدر دل داشتن که میتونستم جای خالی امیر رو با آدمای دیگه پر کنم... کاش میتونستم چشمام رو همه تعهداتی که با این ازدواج مسخره دارم رو بزار زیر پام و سر خودمو با آدمای دیگه گرم کنم.... اما نمیتونم... تربیت و نوع فرهنگی که دارم بهم اجازه نمیده خیانت کنم ... روح و روان و وجدانم نمیزاره ....

بعد نوشت :

جالبه الان داشتم خاطرات رو مرور میکردم (الان یعنی دقیقا یکشنبه ساعت 12.46 بامداد)

بعد این جمله رو خوندم : """ کاش میتونستم چشمام رو همه تعهداتی که با این ازدواج مسخره دارم رو بزار زیر پام """ خوب منو چطوری چشمام رو بزارم زیر پام؟؟؟؟

یا باید چشمام رو روی همه چیز ببندم یا باید تعهداتم رو بزار زیر پام!!!!

اینم از حال و روز نوشتن من که معلومه یا خیلی عاشقم یا خیلی تعطیل... البته الان بیشتر شبیه اونایی هستم که تعطیل هستن ....

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 20:36

صفحه بندی