خرید بک لینک
دی 97 هم داره تموم میشه... من 4 ساله ازدواج کردم... اما نفهمیدم چطور گذشت.... روزای سخت... روزای خوب... روزهای تکراری... تکراری... تکراری..

بیشتر روزها مثل همن.... تکراری و یکنواخت ... آدم ها ها همون آدم ها هستن... بدون تغییری... همون اخلاق ها ... من بزرگتر شدم .... دیدم به دنیا باز شد...

ولش کن...

حتی حوصله ندارم در مورد آدم های اطراف توضیح بدم...

این روزا من هستم... مثل همیشه .... سر جام... با امیر... زیر یه سقف... زندگی مشترک... با خانواده امیر.... دل سر و خسته و افسرده... بی هدف....

عین آدمی شدم که شکست عشقی خورده... حالات روحیم و احساساتم مثل آدمیه که انگار توی عشق تنها گذاشته شده...

یاد گذشته میافتم حسرت میخوردم... یه عشق و علاقه ی بین من و امیر بود... بوی تن امیر منو مست میکرد... الان حتی امیر هم دیگه اون بو رو نمیده!!!!!

میمردم برای دست های امیر... همه زندگیم گرفتن دستاش بود... اما الان فراری ام از دست زدن به امیر...

من چم شده... امیر چش شده.... عشق رویایی من کجاست؟؟؟؟ اون زندگی رویایی که واسه خودم خیال بافیش رو میکردم کجاست!!!!

هنوز هم ماه عسل نرفتم.... البته دیگه فقط میگم ، برام مهم نیست دیگه... هنوز تنهام... هنوز سردم.... در و دیوار این خونه داره منو میبلعه.... دیوار ها منو فشار میده....

ولی جز این خونه پناهی ندارم که برم....

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 17:22

صفحه بندی