خرید بک لینک
باز طبق معمول من و امیر دعوآمون شده... با هم قهرم.. الانم رفته تنها تو پذیرایی خوابیده... واقعا از این وضع خسته شدم . دلم نمیخواد با امیر زندگی کنم.. از رفتار اش از کاراش از وجودش خسته شدم... دلم خیلی گرفته... امیر خیلی رفتارش بچه گانه است ..... از خونه همسایه صدای قهقهه خنده میاد ... یادم نیست آخرین بار کی از ته دل خندیدم ... شاید خیلی وقت پیش بود... امیر انگار اصلا تو این دنیا نیست.. یآ حداقل تو دنیاش من جایی ندارم ... من خیلی تنهام...

امروز وقتی دعوامون شد بهم گفت تو اگر خوب بودی رفیق 17 18 سال ولت نمیکرد... من خشکم زد... واقعا نمیتونستم بهش چه جوابی بدم!!!! دلم خیلی گرفت ... یه لحظه حتی گریه ام گرفت ولی خودمو کنترل کردم... رفیق 17 18 ساله من بخاطر رفتار خانواده امیر پاش از زندگی من بریده شد... امیر این روزا دلم رو خیلی شکسته دلم میخواد برای چند روز بخوابم... دلم میخواست فرصت زندگی کردن منو بدن به یه آدمی که خیلی از زندگیش لذت میبره و استفاده میکنه... جسم و تن من رو هم به آدم مریض که زندگی رو خیلی دوست داره بدن تا ازش نهایت استفاده رو بکنه.... من هم روحم افسرده و بی استفاده شده هم جسمم خموده و بی استفاده شده....

خدآیا کمکم کن .... امروز یکی بهم گفت بعد از هر سختی آسانیست ... خدایا روز های سخت یه کم طولانی شدن میشه روزای آسونه بفرستی؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 20:36

صفحه بندی