خرید بک لینک
بهمن 97 هم تمومه...

من هستم... امیر هم هست...

امیر جزو جدا نشدنی زندگی منه... چه خوب چه بد چه گرم چه سرد... امیر هم هست...

دلم سال جدید رو اصلا نمیخواد ... چقدر عمرم داره زود میگذره ...

روز های قشنگ جوانیم داره تند تند میره...

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 10 فروردين 1398 ساعت: 18:42

آدم ها خیلی مزخرف شدن.... خیلی به در نخور شدن.... آدمی رو میشناسم که توی یک لحظه میونه 180 درجه تغییر موضع بده اخلاق و رفتارش به کلی عوض بشه..... و چقدر بده رفت و آمد با همچنین آدمی... شاید روز ها ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 10 فروردين 1398 ساعت: 18:42

خدایا اومدم با خودت حرف بزنمخدایا پس چرا من عدالت تو رو نمبینم... خدایا چرا آدم های پست و رذل اطراف من همیشه خوب و خوش و سالم هستن ولی آدم های بی آزار و مظلوم همیشه مورد ظلم اطرافیان قرار میگیرند..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 10 فروردين 1398 ساعت: 18:42

استرس

اضطراب

فکر و خیال

دلهره

دیدن ناراحتی های امیر

ساعت 4.13 صب 5 فروردین 98

لعنت به آدم های کثیف

خدای خودت به فریادمون برس

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 10 فروردين 1398 ساعت: 18:42

این روز ها باز هم هیچ خبر خاصی نیست.... هر چقدر از عمر زندگی مشترک من بیشتر میگذره زندگی کنار خانواده امیر برام سخت تر میشه. واقعا تحملشان برام سخته. حتی خود امیر هم زیاد حوصله اش نمیگیره باهاشون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 17:22

یکی از آدم هایی که من میشناسش .... دخترش فوت کرده . مثل اینکه سرعتش زیاد بوده توی اتوبان میزنه به گارد و فوت میکنه. چیز زیادی از دختره و تصادف و حتی اسمش رو هم نمیدونم. فقط خانوادش رو میشناسم. واقعا متاسف شدم. نمیدونم الان خانوادش چه حسی دارن. مطمنم خیلی ناراحت هستن ولی اینکه چه حس و حالی دارن رو نمیدونم.

امروز و امشب خیلی به یادشان بودم. خیلی متاسف شدم

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 17:22

باز هم دلگیرم از خودم از آدمای اطرافم از خدا ....

این روز ها سخت میگذرن و انگار اصلا نمیگذره.... من یا همش خوابم یا همش پای تلوزیون... توی این اوج گرما و هوای مزخرف سرما هم خوردم... کلا مشکلات من با تموم دنیا فرق میکنه...

ادامه داره....

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 17:22

فقط میخوام بگم من هستم....

توی این اوضاع بد اقتصادی تمام امید های من نا امید شده و بر باد رفته...

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 17:22

تولد من مصادف شد با محرم ... حس های خوبی ندارم.... دلخوشی هم ندارم.... بگذریم... خیلی ها رو نمیتونم درک کنم توی محرم. تقریبا هیچکدوم از اطرافیان رو ... هر کدوم به نحوی انگار محرم رو برای خودشون یادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 17:22

این روز ها هیچ خبر خاصی نیست...

من هستم...

امیر هست...

همه چیز سر جای خودش...

شاد نیستم...

سر حال نیستم...

دلخوشی ندارم...

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 17:22

باز من دلم گرفته....

الان دقیقا 4 سال و چند ماهه که من ازدواج کردم.... هنوز یه سفر دو نفره با امیر نرفتم... هنوز ماه عسل نرفتم.... نه اینکه توان مالی نداشته باشیم.... در حد یه سفر چند روزه و هر جا میتونیم.... ولی امیر خان علاقه به سفر دو نفره نداره

برام شده یه حسرت... یه آرزو ... یه رویا

ماه عسل .......

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 17:22

خواهر عزیزم.... من بدون هیچ قصد و نیتی به تو آسیب وارد کردم... کاملا ناخواسته و ندونسته... حالا که تو منو اینطوری سرزنش کردی و نفرین کردی حق خواهر بزرگتری رو در حقم تموم کردی... تا آخر عمرم دیگه براادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 17:22

دی 97 هم داره تموم میشه... من 4 ساله ازدواج کردم... اما نفهمیدم چطور گذشت.... روزای سخت... روزای خوب... روزهای تکراری... تکراری... تکراری.. بیشتر روزها مثل همن.... تکراری و یکنواخت ... آدم ها ها ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: شنبه 6 بهمن 1397 ساعت: 17:22

من هنوز هستم... زنده ام و میچرخم... خیلی سرد و بی روح و بی احساس شدم... شور و هیجان زندگی از دلم رفته.... همه چیز برام بی مزه شده .... دلم میخواست حداقل شاغل بودم و سرم گرم کار بود تا از این روز مرگی نجات پیدا میکردم... دیگه مثل قدیم شاد نیستم.... امیر هم هست... سر جاشه... هیچ وقت جدی نیست... هیچ وقت مثل کسی که بتونم بهش تکیه کنم رفتار نمیکنه... انگار یه بچست تو دنیا و افکار خودش... الان تازه میفهمم که چقدر فاصله سنی زن و مرد تو ازدواج مهمه... مرد باید حداقل 6 سال از زن بزرگتر باشه و تا 10 سال هم اختلاف سنی زن و مرد خوبه.... (مرد از زن بزرگتر باشه) الان من 30 ساله ام خیلی وقتا دلم میخواد بچه داشته باشم ولی امیر اصلا خودش رو نمیتونه یه پدر ببینه.... دل من یه زندگی آروم میخواد ولی امیر دنبال هیجان و سرگرمی.... امیر دقیقا 2 سال و نیم از من بزرگتره.... اما این فاصله سنی برای من و امیر کمه... خیلی هم کمهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: جمعه 22 دی 1396 ساعت: 1:57

خدای خوبم سلام میدونم خیلی وقته ازت دور شدم... خیلی وقت ها به یادت نبودم... خیلی وقتا خودمو تنها گذاشتم... اما خودت شاهدی که شبی نبود که با تمام وجودم خودمو به تو نسپرده باشم... همیشه هر چی دیدم هر چی شنیدم واگذار کردم به خودت... خیلی سعی کردم واقعا انسان باشم... همیشه گفتم زندگیمو میسپارم به خودت... خدآیا ولی الان دیگه خسته ام ... دلم گرفته... چقدر سکوت کردم و جواب بدی ها رو ندادم... چقدر در جواب بدی ها فقط اشک ریختم... چقدر بهم ظلم شد و جواب ندادم و به تو نگاه کردم... خدایا مگه نمیگن عدالت خدا بالاترین عدالت ... مگه نمیگن خدا همه چیز جواب میده... پس تو کجایی؟؟؟؟ خدآیا فقط نگاه میکنی؟؟؟ نکنه توام مثل من بلد نیستی جواب بدی؟؟؟ خدآیا هوای ما ها رو ساده ایم و زبون بازی بلد نیستیم و به قول اطرافیان خنگیم رو نداری.... ماها رو فراموش کردی... پس چرا اصلا ما رو آفریدی ؟؟؟ اصلا میبینی؟؟؟ خدآیا تو کجایی؟؟؟ دقیقا کجایی ؟؟؟ منی که حقوق معنوی و مادی ایم ضایع شد و نتونستم حقم بگیرم تو چرا هوامو نداشتی؟؟؟ تو چرا حقم نگرفتی ؟؟؟؟ خدا یا پس کو عدالت... چرا بدجنس ها خوشبخت ترن؟؟؟ چرا آدم ها بد طینت زندگی بهتری دارن؟ چرا پیش همه عزیزترن؟ ما ها که ساده ایم ماها که دغل بازی بلد نیستیم ما ها که زبون بازی بلد نیستیم پس ما چی؟؟؟ خدآیا خودت از دلم خبر داری ... اگر بخوایی میتونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 20:10

صفحه بندی