سفر رفتن امیر - تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 20:10
دیروز خانواده امیر تماس گرفتن و گفتن میخواییم بیاییم دیدنت برای فوت دایی... امیر نبود... عموی امیر اومد به همراه همسرش برای تسلیت ... امیر نبود...با خانواده امیر رفتیم خونه بابام برای تسلیت گفتن به مامانم امیر نیومد.... من و خانواده امیر خونه بابام بودیم... امیر زنگ زد گفت دارم با دوستام میرم شمال.....
پنجشنبه های من - تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 20:10
باز هم مثل تمام پنجشنبه های گذشته ، امیر من رو صب آورده خونه بابام تا الان که ساعت ده و بیست دقیقه شب شده خبری ازش نیست... مطمنم تا ساعت حدود 9 بیشتر سر کار نبوده و بقیه اش رو با دوستاش سر گرم بوده... اصلا براش مهم نیست من در چه حالی و کجا و با چه احساس های هستم... فقط به فکر لحظات خودش و سرگرم بودن...
آذر 96 - تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 20:10
این روز ها زیاد سرحال نیستم... احساس های خوبی ندارم... خیلی تنهام... خیلی خیلی... هیچ خبر خاصی نیست... از امیر هم هیچی ندارم بگم... چند روز پیش بهش گفتم میشه زودتر بیایی با هم بریم بیرون یه دوری بزنیم؟ گفت باشه رفت سر کار ... عصری بهم زنگ زد که شب زودتر میام برایی شام دوستام دعوت کردم... شام درست کن...
تولدم - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 17:04
تولدم گذشت .... باز هم دلم شکست... من روز تولد خانواده امیر به همشون زنگ میزدم و تلفنی تبریک میگفتم . اما خانواده امیر هیچکدوم بهم زنگ نزدن... کلا دوست دارن بمن نشون بدن که واسم ارزشی قائل نیستن.... اگر انسانیت در کار بود باید حداقل کاری که من کردم رو میکردن و حداقل یه زنگ میزدن .... اما دریغ که حتی...
ازدواج من - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:08
الان حدود سه ساله از ازدواج من و امیر گذشته... سه سال پر از روز های متفاوت... سه سال که الان 6 ماه احساسم به امیر توی این زندگی خیلی تغییر کرده... انگار چشمام رو به دنیا باز شده و تازه دارم میبینم زندگی چیه و دنیا کجاست !!!!!؟؟؟؟؟؟ امیر دنیای منو خیلی کوچیک نگه داشته و خیلی بسته .... دلم یه تغییر بز...
آرزوها من واسه قدر 96 - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
آرزو های من برای اطرافیان پدر سلامتی و آرامشمادر : سلامتی و آرامش برادر : سلامتی پول و آرامش در کنار خانوادش خواهر : سلامتی خودش و خانوادش و آرامششون خواهر : سلامتی خودش و خانوادش و آرامششون و پول خواهر : سلامتی و بخت خوب و ازدواج و پول و آرامش امیر : سلامتیش و پول و آرامش خودم : سلامتی خودم و پول و...
تو هم به یادمی - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
امروز فهمیدم تو هم این مدت به یادم بودی.... به من فکر میکردی... شاید با من توی رویا میرفتی... اون آهنگ کار تو بوده ؟؟ یعنی میشه اون آهنگ به درخواست تو بوده باشه .... پیج اون آدم چرا قفل شد یهو ؟؟؟ اون که پیجش عمومی بود ... شاخ اینیستا بود... احساس میکنم توی قفل شدن پیج اون توهم دخیل هستی... چقدر روز...
دیسک کمر نداشتم - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
من دیسک کمر نداشتم.... رفتم یه دکتر دیگه ... یه متخصص مغز اعصاب دیگه . برام ام آر آی نوشت و رفتم انجام دادم . نه دیسک کمر داشتم نه هیچ مشکل دیگه ی تو ستون فقرات . خدآیا شکرت . خیلی به خدا غر زدم ... خیلی گله کردم ... خیلی شکایت کردم .... به خدا گفتم من هر چی رو که دوست دارم تو ازم میگیری ولی خدا ازم...
امیر و ازدواج و تنهایی - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
مهم تو نیستی... مهم من نیستم ... مهم اتفاقات اطراف نیست .... مهم امیره که نیست... که هر وقت که باید باشه نیست هر وقت میخوام نیست... جاشو خالی میکنه تا من از زور تنهایی یاد تو بیافتم به تو فکر کنم.... آره مهم امیره که هیچ چیزش سر جاش نیست... من جایی تو زندگیش ندارم ... خیلی بچه است ... خیلی تو هپروت....
من و امیر روزای جوانیم - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
این روزا یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شده... نی نی ... نازه و اروم ... انگار اصلا تو این دنیا نیست... صدا های ما براش مهم نیست ... حرفای ما رو انگار نمیشنوه.... حرکات ما رو نمیبینم ... وقتی میخوابه انگار خواب کل دنیا تو چشماش... با یه کم شیر شاد میشه با یه کم آب قند انگار دنیا رو بهش دادی... لبا...
جمعه های من - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
امیر این جمعه خونه بود ... صب تا ساعت 12 خواب بود... 12 بیدار شده یه چیزی خوردیم و رفت آرایشگاه برای اصلاح سر و صورت... فردای نوشتن چند جمله بالا :این پست با حضور امیر نصفه موند و دیگه ادامه اش نمیدم ...
من افکار پریشان - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
این روز ها افکار خیلی درهمی دارم... خیلی قاطی پاتی... آدم های که شاید خیلی ساله ندیدمشون ، خوابشو نو میبینم.... تو حالت های عجیب و غریب... نمیتونم تمرکز کنم ... دچار فراموشی لحظه ی شدم ..... یه سوال رو باید چند بار بپرسم تا حداقل یکبار جواب رو یادم بمونه... دیشب با امیر بحثمون شد ... دلم خیلی شکست.....
باز من و دلم - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
دلم باز گرفته... کلا روزای افسردگی خیلی بیشتر از روز های شاد هستن... من بیشتر دلم گرفته تا دلم شاد باشه... احساس میکنم زندگیم داره به بطالت میگذره.. همش تنهام همش بیکارم... همش من و در و دیوار خونه... کاش یه هنری بلد بودم کاش یه کاری میکردم... کاش کارمند بودم و سرم گرم بود... این روز هام خیلی گرفته ...
دچار روزمرگری شده ام - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:56
این روز ها عجیب احساس پوچی دارم ... احساس هیچی... احساس خالی بودن... خالی بودن از عشق از احساس از شور زندگی از انگیزه از قدرت تصمیم گیری... از همه و همه و همه چیز .. وقتی میرم جایی وقتی یه مادر و دختر میبینم دست تو دست یهو اشک تو چشمام جمع میشه... دلم میگیره... احساس میکنم خیلی تنهام.... از یه طرف ا...
عشق یا بی تفاوتی یا نفرت ؟؟؟ - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 5:22
اوایل آشناییم با امیر عاشقش بود... واقعا عاشقش بودم... چند سال اول ولی از سال 90 به بعد یه احساس نفرت هم کنار این عشق خودشو نشون داد.... خیلی روز ها از سال 90 به بعد واقعا از ته دلم عاشق امیر بودم... اما یه روز هایی هم سرشار از تنفر بودم... اما الان دیگه نه عشقی در کاره نه نفرتی .
دیسک کمر - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 5:22
اصلا دوست ندارم این خاطره رو ثبت کنم ولی چاره ی نیست و از الان به بعد یه جز جدا نشدنی از زندگی من میشه . امروز یکشنبه بود و از حدود یکشنبه دو هفته پیش تا حالا من کمر درد داشتم . دوبار چسب کمر درد چسبوندم و هی ماساژ و استراحت و نه باشگاه رفتم و نه پیاده روی و نه هیچ تحرک خاصی .... ولی این ک
تنفر - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 20:36
با تمام وجودم از امیر متنفرم . ازش متنفرم . ازش متنفر م. ازش متنفرم . ازدواج با امیر بزرگری اشتباه زندگیم بود . این وضع حضور امیر توی زندگی من که هر روز هفته رو از 6 صب تا 10.30 شب سر کاره . حتی جمعه ها . هر دو هفته یه جمعه خونست . اونم تا 1 ظهر میخوابه و بعدش میره به مامان و بابا سر میزنه و
احساس الانم - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 20:36
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
دلم گرفته - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 20:36
بازم دلم گرفته.. باز تنهام... باز بغض دارم ... باز احساس سنگینی میکنم... باز دست و دلم به هیچی نمیره.... بازم تنهای تنهای تنهام... تو دنیا تنهام . تو دنیای به این بزرگی با حضور این همه آدم رنگ و وارنگ من تنهام... . خدا ازت خیلی دورم.... تو کجایی خدای خوبم من کجا.... خدا منو ببین... منو بخواه....
افکار من - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 20:36
بزرگترین اشتباه زندگیمو اسفند 95 کردم..... خنگ ترین زمانم اسفند 95 بودم....ساده لوح ترین روز هام اسفند 95 بودم ... چقدر از دست خودم ناراحت هستم... چقدر سست و بی اراده بودم... چقدر زود گذشته رو فراموش کردم... دلم برای روزای قشنگم با امیر خیلی تنگ شده . یاد اون روزا بخیر . چه عشقی چه شوری چه روزای خوب...